.:.:.:.: عـشــق یـعنـــی کـشــک :.:.:.:.
بــــــــــــرو بــابــا
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند. زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند. زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم. فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بستهای میرسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز میکند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردنها و دوباره بلندشدنهاست که معنای زندگی فهمیده میشود و ما با تواناییها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا میشویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم. من ماندم و یاد تو
تفاوتها را بفهميم تغيير و رشد احساسات، نيازها و آسيبپذيريها مسووليت شخصي و التيام نفس احترام متقابل به يكديگر عشق و مهر و محبت دوستي، استقلال و تفريح گر لایق ما نیست که ما یاد تو باشیم ، بگذار که در سایه ی دیوار تو باشیم . در آن
غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی ، نگاهت برق طوفان بود و من افسوس می
خوردم ، شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش داد ، و من از تو جدا ماندم ولی
ای کاش می مردم . یه
پسری بود که دوره دبیرستانش رو به اتمام بود خیلی پسر خوب و مودب و آقایی
بود که تاحالا به هیچ دختری نگاهم نکرده بود یه روز که داشت از مدرسه بر
میگشت با یه دختری روبه رو میشه که یه جورایی حالش عوض میشه بغض میکنه دست
و پاش شروع میکنن به لرزیدن دیگه نای رفتن نداشت و قلبش شروع میکنه به تند
تند زدن اما به روی خودش نمیاره و میره خونه فرداش دوباره اون دخترو
میبینه بازم دیگه نمیتونه راه بره و وای میسته به تماشای دختر خوشکل قصه ی
ما اما بازم میره خونه ولی اون شب سخت ترین شب زندگی پسر ما بود چون احساس
میکنه دلش واسه دختر تنگ شده و بی اراده شروع میکنه به گریه کردن وتصمیم
میگیره فردا با دختره صحبت کنه که باهم دوست شن فردا تا میخواد با دختره
حرف بزنه هول میشه و بی اراده بر میگرده خونه و دوباره گریه میکنه اما
تمام شجاعتشو جمع میکنه تا فردا با دختره حرف بزنه فردا میره و حرف میزنه
و دختر قبول میکنه و اونا باهم دوست میشن اما دختر بی وفای قصه ما پسر و
تنها میذاره و میره و پسر دلشکسته وتنها میشه و تصمیم میگیره که با
دخترایی دوست شه و بشه مثل بقیه بعد با یه دختری دوست میشه که هیچ علاقه
ای بهش نداره اما دختره عاشق پسره بوده و خوشحال از اینکه دوستن تصمیم
میگیره که نذاره پسر اونو تنها بذاره روزي ميگفتم اگراو را با غريبه ببينم شهر رابه آتش ميکشم اکنون حاضر نيستم کبريتي روشن کنم که ببيـنم کـجاســت
اگر عشقتونو از دست دادین... اگر منتظر معشوقتون هستین... آهنگ های مجید خراطها رو دانلود کنین تا یه همدمی باشه واسه دلتون "برای خواندن داستان و مشاهده عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید" ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته **اشک می ریزد** در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
گفت: ****** بازی
از نوجوانی پرسید عشق چیست؟
گفت:****** رفیق بازی
از جوانی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** پول و ثروت
از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟
گفت:****** عمر
از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟
چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست
![]()
گفت : من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند
گفتم : چه آسان بدست می آیی
پس ساده از دستم نده
![]()

بنده ی من هنگامی که در دعا هستی
آنچنان به سخنانت گوش می دهم
که گویی همین یک بنده را دارم و تو چنان از من غافلی که گویی چندین خدا داری .
![]()

صد قدم به سوی شما برخواهم داشت
یه قطره اشک برای من بریزید
من صد قطره اشک غم از چشمان شما ، پاک خواهم کرد
![]()
*** پس هر وقت گريه کردم ناراحت نيستم ***
*** چون مي دونم تو داري مي خندي ***
![]()
![]()
روزي دل خواهي بست . روزي مي رسد كه در دلت عشقي را احساس خواهي كرد . و دوست داري كه اين عشق را كه در دلت ريشه كرده را با رفتاري محبت آميز همراه با عاشقانه ترين عبارت ها ابراز كني .
دل عاشقت به تو اين فرصت را مي دهد كه احساسات پاك و انديشه هاي زيبايت را در يك جمله ي عاشقانه خلاصه كني و به معشوقه و شريك زندگيت تقديم كني .
مي گويند كه " هر آنچه از دل برآيد ، به دل نشيند " . البته همه ما شاعر يا استاد ادبيات نيستيم . اما مي تواني زيباترين عبارت هاي عاشقانه را - كه برخواسته از دل مي باشد را - انتخاب كني و در روابط زناشويي خود به زبان بياوري .
بنابراين سعي كن هميشه با احساسترين و زیباترین عبارت عاشقانه را انتخاب کنی که حرف دلت را به عزیز دلت مي رساند و به اين طريق او متوجه مي شود که در ذهن و قلبت چه می گذرد.
از عبارات عاشقانه ياري بگيريد و افکارتان را به زیبایی بر روي کاغذ و زبان انتقال دهيد .
با به كار گيري عبارات عاشقانه در كارت هاي تبريك ، نامه هاي عاشقانه و معمولي ( يا نامه ي الكترونيكي ) و از همه مهمتر در روزها و سالگردهي مهم زندگي ( سالگرد ازدواج ، تولد و ... ) عشقتان را صادقانه به همسرتان نشان دهيد و ببینید که این جملات چطور به زندگي شما جان می بخشد.
حتي گفتن ساده ترين جمله يعني "دوستت دارم" در هر روز و هر زمان آرامش لطيفي را در شما و همسرتان بوجود خواهد آورد .
![]()
![]()
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
..................................................
سيب سرخي به من بخشيد و رفت ساقه سبز مرا او چيد و رفت
عاشقيهاي مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خنديد و رفت
اشک در چشمان گرمم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديد و رفت
چشم از من کند و از من دل بريد حال بيمار مرا فهميد و رفت
با غم هجرش مدارا ميکنم گرچه بر زخمم نمک پاشيد و رفت
........................................................
کجاست بگو
اون که برات مي مرده کو
اون که قسم ميخورده که دوست داره
اما به جاش با يه قسم.هر چي که داشتي برده کو
تنها شدي
باز تف سر بالا شدي
گذاشت و رفت.ديدي دوست نداشت و رفت
کجاست بگو
اون که برات مي مرده و هرچي که داشتي برده کو
اون که يه باره اومد و اتيش به زندگيت زد و ازت بريد
اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشيد
يادت باشه منتظر اون که ميگه دردتو ميدونه نشي
حرفاشو باور نکني.هرکي بياد نمک به زخمت مي زنه
ساده ي دل داده ي من گول نخوري.دوباره ديوونه نشي
...............................................
به چه قيمتي گذشتي
از شباي خيس مهتاب
چي گذاشتيم از من و تو
به جز آرزوي بر آب
به چه قيمتي غرور و سر راهمون کشيدي
چرا لحظه هاي باهم بودنمامون و نديدي
خوبِ من ما هر دو باختيم توي اين بازي بي خود
هر دوتامون کم گذاشتيم که ترانه هامونم مرد
چيزي از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتيم
حکم اعدام دلامون و با غرورمون نوشتيم
دلمو انقده نشکن آخه اين دل عاشقت بود
له نکن اين قلب خون و آخه روزي لايقت بود
دلمو انقدر نسوزون مگه چي مونده از اين دل
رفتي و با بي وفائيت زدي مهر نحس باطل
تو که دوس نداشتي باشي چرا آتيشم کشيدي
اونکه تو خودخواهيات مرد دل من بود تو نديدي
از تو خونه وجودم به چه آسوني پريدي
ريختن غرور اين (مرد) و نديدي نشنيدي
اگه دوسم نداري به روم نيار
يه چيزي از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهايي گم بشم
نذار حرف و حديث مردم بشم
...............................................
عشق چيست؟؟؟؟
سه ثانيه نگاه، سه دقيقه خنده، سه ساعت صفا، سه روز آشنايي، سه هفته وفاداري، سه ماه بيقراري، سه سال انتظار سي سال پشيماني
...............................................
از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري،همديگرو نمي بينند
چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر ميخورند:
«عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
...............................................
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
................................................
چنان کاری غمت باقلب من کرد/که موج زلزله با ارگ بم کرد
.................................................
عاشقی کار تو نبود . . . من عاشقت بودم و بس . . . . همه احساس منو کشتی گلم پای هوس
![]()

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.![]()
باز هم تنها شدم
تنها تر از ديروز
و بي فردا تر از فردا
فردايي که نزديک من است
و دور از تو
باز هم تنها شدم
باز هم رفتي و من ماندم
و خاطره بودن تو
و تو رفتي براي يک شروع،
يک آغاز
و من ماندم تابرگشتن تورا با اشک التماس کنم
من ازتو همراهي خواستم که بماني
و تا من بمانم بداني که من هستم
بداني تو هستي
در غمها
دلتنگي ها
در سکو ت
در غوغا
تو هستي من هستم ما هستيم
و اگرماهستيم غم وتنهايي و سکوت نيست
ولي تو اين را باورنکردي
فراموشم کردي
چه آسان و چه بيصداو چه زود.
گفته بودي ازآزار ديگران بيزاري
ولي چه راحت و چه آسان آزارم دادي
چه راحت دعوتم را بي جواب گذاشتي
و چه راحت گذشتير
و چه سخت ماندم ماندم ماندم
و فرياد زدم خدايا آرامش
خدايا خدايا
خدايا مرگ عشق
![]()
...........
یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....
بهت گفتم : این دیگه چیه؟
روت بر گردوندی و گفتی هیچی.
گفتم:خودم دیدم که گریه کردی.
گفتی:نه.این که اشک نیست.
گفتم اگه اشک نیست پس چیه؟
گفتی این عشقه.
گفتم عشق چیه
خیلی مهربون شده بودی.
نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق یعنی خاطره.
گفتم:خا طره چی؟
گفتی یعنی خاطره اولین بار که دیدمت. یادت هست؟
گفتم :عشق حقیقی که یک لحظه نیست.
خا طره اولین دیدار یک لحظه بود و تموم شد.
گفتی :دیدی اشتباه کردی! عشق یعنی تکرار خاطره اولین دیدار.
که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار میشه.
حا لا توی چشمات نگاه می کنم و
یک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پایین میاد!
.................
![]()
بر لبم فریاد نام تو
من ماندم یه کوله بار اندوه بی تو بودن
لحظه های تلخ تنها بودن
مانده ام با یه عالمه پشیمانی
گریه های بی صدای پنهانی
تمنای دلم یک لحظه با تو بودن بود
آرزوی محال یکی شدنمون بود
نفرین به زمونه که من و تو رو از هم جدا کرد
نفرین به جدایی ببین با ما چه ها کرد
من به محبت تو چون گلی تشنه بودم
در آرزوی عشقث به دنبال سرابی در کویر بودم
تو رفتی و منو با خاطراتم تنها گذاشتی
ندونستی چطور رو قلبم پا گذاشتی
برو باشه منم خدایی دارم
واسه تنهاییام یه همصدایی دارم
بزار برو ای بی وفا به سلامت
اما اینم بدون دل من بدجور به تو کرده بود عادت
منم می رم تو تنهاییام خدارو صدا کنم
سکوت این دل شکسته رو بی صدا فریاد کنم

![]()

اگر خويشتن واقعي خود را منكر نشويم و تفاوتهاي موجود در يكديگر را درك كرده و خود را با آنها تطبيق دهيم به عشق پردوامتري دست خواهيم يافت.
جامه عمل پوشاندن به خواستههاي متفاوت و مختص مرد در راستاي عقايد او از طرف زن از يك سو و متقابل اين اصل از طرف مرد براي زن و خواستهاي او از سويي ديگر، هدفمندي زندگي و به دنبال آن برآورده شدن خواستههاي دو طرف را در برخواهد داشت كه نتيجهاي به جز تداوم عشق و گرمي زندگي را در پي نخواهد داشت. هيچيك از زوجين هرگز نبايد در راستاي تغيير ديگري برمبناي خواستها و عقايد خود گام بردارد چرا كه درغير اين صورت همچون قطبهاي متجانس آهنربا يكديگر را دفع خواهند كرد و نيروي جاذبه بين آنها تبديل به دافعه خواهد شد. طلاق عاطفي نتيجهاي از اين نيروي دافعه خواهد بود. بنابراين بايد يكديگر را همان طور كه هستند و با همان ويژگيهاي مختص و متفاوت پذيرفته و براي برآورده كردن خواستهاي يكديگر گام بردارند.
در اين مواقع بايد از خود مراقبت و يا حتي در صورت لزوم به روان درمانگر مراجعه كنيم و به رغم اين كه از همسرمان انتظار داريم كه كاري براي ما صورت دهد، بهتر است كه توقع خود را كنار بگذاريم. حالا زمان التيام خويشتن است. در اين هنگام، با بخشش و چشمپوشيكردن از بيمهريهاي گذشته هم خويشتن خويش را التيام بخشيدهايم و هم همسرمان را از آماج سرزنشهاي خود و مشاجرههاي مجدد دور ميكنيم.
در حالي كه زن از گرفتن حتي يك شاخه گل سرخ به عنوان هديه احساس مهر و عشق ميكند، مرد از مورد قدرداني واقع شدن به اين احساس ميرسد. وقتي مرد براي همسرش كارهاي كوچك ميكند و زنش از او تشكر مينمايد، مرد احساس محبت ميكند. اگر مرد فراموش كرد، زن مدبر كسي است كه به لحن غيرمتوقعانه موضوع را به او يادآور شود. و مرد متعهد نيز مردي است كه به محض يادآوري همسرش را مورد دلجويي و محبت قرار داده و سهلانگاري خود را از دلش درآورد. در غير اين صورت اين بيمهريها به مرور زمان انباشته شده و به جايي ميرسد كه حتي حمايت و دلجويي و تدبير نيز كاري از پيش نبرده، طلاق عاطفي زوجين را سبب خواهد شد.
بدون داشتن مهارتهاي جديد ارتباطي با آن كه ممكن است ازدواج پابرجا باقي بماند، مهر و عشق صحنه را خالي ميكند و زندگي زناشويي فقط جنبه فيزيكي به خود گرفته و همان طلاق عاطفي را منجر خواهد شد. وقتي زني به همسرش علاقه دارد اما به او براي حمايت از خود كمك نميكند، در واقع به روابط زناشويي خود آسيب ميرساند. مرد تنها زماني در روابط زناشويي خود موفق ظاهر ميشود كه بتواند خواستهها و نيازهاي همسرش را برآورده سازد.
براي ايجاد دوستي در روابط زناشويي بايد تعادلي ميان استقلال و وابستگي ايجاد شود. همان طور كه نياز به همسرمان مبناي شوق و عشق و تداوم زندگي است، اما اگر به اندازه كافي استقلال و خود مختاري نداشته باشيم، در مواقعي كه همسرمان چيزي ندارد كه به ما بدهد و يا در مواقعي كه بنابر دلايلي (كه منطق خودش حكم ميكند) نخواهد كاري را براي ما انجام دهد، احساس ميكنيم در گرفتن آنچه به آن نياز داريم، ناتوان هستيم. با قبول مسووليت در قبال خود و با التيام بخشيدن به خويشتن، ميتوانيم در مواقعي كه همسرمان نميتواند كاري براي ما انجام دهد اقدامي براي خود صورت دهيم. از جمله اين موارد ميتوان از وابستگيهاي افراطي مرد به زن در انجام كارهاي شخصي و يا حتي از لحاظ عاطفي و نيز وابستگي مالي زن به مرد در تمامي زمينهها نام برد. متاسفانه زنان از لحا ظ عاطفي بسيار شكننده هستند، پس بايد از همان ابتدا سهم خاصي از احساساتشان را به شريك زندگيشان اختصاص دهند، نه همه آن را. چرا كه در صورت بروز هر مشكلي تمامي احساس خود را بربادرفته ندانسته و برمبناي آن به زندگي خود ادامه دهند. احساسات بيش از حد و زيادهروي، توقعات را باعث خواهد شد و اين نيز پيش زمينهاي براي مشاجرات خانوادگي است. ![]()
من
پذیرفتم شکست را ، پندهای اهل دور اندیش را ، من پذیرفتم که عشق افسانه
است ، این دل درد آشنا افسانه است ، می روم از رفتن من شاد باش ، از عذاب
دیدنم آزاد باش ، چون که تو تنهاتر از من می روی ، آرزو دارم که تو عاشق
شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را ، معنی برخوردهای سرد را .
نبودن هیچگاه به سختی فراموش کردن نیست .
مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو شاه بیتی می شود در دفتر دیوان عشق .
غم بی تو ماندن آنچنان سنگین است که به هر آیینه ای می نگرم می شکند .
از خود خانه و کاشانه ای ندارم ، اما در عمق آرزوی من این است ، که در دل تو خانه ای داشته باشم ، به مساحت یک قلب .
رفتنت
آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن ، دوست
داری بشکنی قلب پریشان مرا ، دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن .
بخند
ای عشق ای امید فردا که من خندیدنت را دوست دارم ، به باغ خاطرم هر روز و
هر شب تو را تنهای تنها دوست دارم ، منم چون ماهی افتاده در شن تو را
مانند دریا دوست دارم ، نگاهی کن به من ای عاشق دل تو را مانند رویا دوست
دارم .
وقتی
تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم ، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می
گردیم ، وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم و باز تنهاییم !
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن ، از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی ؟
ای
مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز ، کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ، این
مدعیان در طلبش بی خبرانند ، کان را که خبر شد خبری باز نیامد .
زیباترین گل ها را برای زیبایی زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای غم هایت آرزومندم .
دیروز می مردند و فراموش می شدند آرام آرام ، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم !
حتی اگه دیدن تو برام بشه خیلی محال ، مهم اینه دوستت دارم فاصله ها رو بی خیال .
غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد ، همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد ، تو غریبی .
سلام
عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات ، اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات
، شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش ، اجازه هست از آسمون ستاره
بچینم برات ؟
هر وقت گلی را بو کردی هرگز بهش نگاه نکن ، چون اگه نگاهت را به خاطر بسپاره ، شوق دوباره دیدنت اون را پرپر میکنه .
بر سنگ مزارم بنویسید آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش ، او زاده ی غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش .
در
زمستانی سرد ، با دلی رفته از دست ، زیر لب می خوانم ، کاش می شد به تو
گفت : که تو تنها سخن شعر منی ، تو نرو دور نشو از بر من ، تو بمان تا که
نمیرد دل من .
دیروز
اومده بود دیدنم ، با یه شاخه گل سرخ و همون لبخندی که همیشه آرزوش رو
داشتم ، گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولی من فقط نگاش کردم ، وقتی
رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود .
تو
که رفتی پریشون شد خیالم ، همه گفتن که من دیوونه حالم ، نمی دونن که این
دیوونه در فکر شفا نیست ، که هرچی باشه اما بی وفا نیست .
آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که
برای رسیدن به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسانها قدم می گذاشتی
ولی افسوس ، افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ، و افسوس
که من برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !
w
اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت ، فرق تو با من این است که من شاهد رفتنت بودم ولی تو .
.. !
![]()
بزرگترین متهم تاریخ کسی است که نمی دونه قلبش واسه کی می تپه .
عمریست که ویران شده ام ، ساکت و سرد و پریشان شده ام ، تا تو آیی و مرا دریابی ، من اسیر شب طوفان شده ام .
چه کنم تو سلطان جهانی و من درویش خرابات ، تو ارباب وفایی و من نوکر ارباب .
اگر بدانی چقدر سخت است یاد بودنت در عمق وحشت نبودنت ، مرا هرگز اینگونه رها نمی کردی .
وقتی کسی به دل نشست ، نشستنش مقدس است ، حتی اگر نبینمش ، همین برای من بس است .
گرچه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم ، دل به پیامی که نمیدی بستیم .
دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هایم بهترین شد ، ولی بی مهریت کار دلم ساخت ، دل تنهای من تنهاترین شد .
دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه انتظار .
وقتی عاشق میشیم تلاش میکنیم چاردیواری آدما رو بشکنیم بریم تو. یادمون
میره، چیزی که عاشقش شدیم همون چهارتا دیوار بوده، نه آدم توش .
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند. دیروز با خاطراتش مرا فریب داد فردا
با وعده هایش مرا خواب کرد . وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود .
می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه كه این فاصله رو پر كن .
آنچه کرم ابریشم، تا پایان دنیا میپندارد، در نظر پروانه، اغاز زندگیست .
فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را
آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین
نباشه به یاد خالقش نمی افته .
اگر كتاب زندگی چاپ دوم می داشت هرگز نمی گذاشتم كه اینقدر غلط چاپی داشته باشد .
به او گفتم غمگین ترین ترانه را برایم بخوان چشمهایش را بست و آرام آرام گریست .
بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم
کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن به
جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم
کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.
بعضی كلمات همانند سكه بر اثر زیادی استعمال ساییده میشوند و نقش و نگارشان محو میشود، آزادی هم یكی از این كلمات است.
مثل خردمندان فکر کنید اما با مردم به زبان خودشان حرف بزنید . «ویلیام بولریتس»
اینگونه زندگی کنیم: ساده اما زیبا، مصمم امابی خیال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدی، سبز اما بی ریا، عاشق اما عاقل.
دستم بوی گل می داد. مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاكمه كردند هیچ كس با خود فكر نكرد كه شاید من گلی كاشته باشم .
![]()
اما تو نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
عشق من ...
مرا تنها مگذار
کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود
یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم
کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم
تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...
یاد داری نگاه آخر را
چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی
اکنون می گذارم و می گذرم
نه از تو ... نه از دنیای تو ...
آری از هستی و خاطراتت می گذرم
![]()
مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن
مرا سرشار از آرامش خود کن
مرا در نور خود شستشو بده
بیهودگی سایه ها، نارضایتی ها، آرزوها، آزردگی ها، افکار نابجا
و هر آنچه را تصور میکنم خودم ساخته ام
و مرا از تو جدا کرده است به من نشان بده
من به آن محتاجم
تا خود را آنگونه ببینم که تو مرا میبینی
تا خود را آنطور بشناسم که تو برای همیشه مرا آنگونه شناخته ای
تا خود را آنجا پیدا کنم که تو آنجا باشی و من
در عشق تو، در آغوش تو، در خانه ی امن تو
و هر زمان کنار تو احساس امنیت کنم
آری...
مرا دگر تابی نیست، قراری نیست
دوباره دلتنگم...
حتی بیشتر از گذشته ها
ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده
و غروری برای به باد دادن نیز،
مرا به سرای آرامش نپذیرفت.
دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند.
دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست
![]()
اما چند سال بعد توی یه مراسم
عروسی دختر و پسر همدیگرو میبینن حالا پسر قصه ما یه مهندس بود و کار
خوبیم داشت تصمیم میگیره بره و از دختره خواستگاری کنه میکنه اما دختره
قبول نمیکنه و پیره با زهم دلش میشکنه و با دختری که دوست بوده ازدواج
میکنه روز عروسی باز هم پسره از دختر خواستگاری میکنه اما وقتی پسره داشته
گریه میکرده دختره اشکاشو پاک میکنه و میگه منتظرم بمون
2سالی میگذره
و پسره نمیخواد بچه دار شن اما عشقش ازدواج میکنه و علاقه ی پسره نه تنها
کم نمیشه بیشترم میشه و با شوهر عشقش رابطه برقرار میکنه تا عشقشو ببینه
ولی عشقش مادر میشه اما بازم نمیخواد پدر بشه و هنوزم منتظره
تا
اینکه بچه دار میشن چند سال میگذره و 2تا خانواده میرن شمال بچه پسره میره
تو دریا که داشته غرق میشده که دختر قصه ما نجاتش میده اما خودش غرق میشه
حالا پسره تنها میشه دیوونه میشه چند سالی تو دیوونه خونه میمونه بعدشم
بعد 2سال که شب و روز که سر قبر دختره بوده میمیره ولی همسرش با همسر
سابقش ازدواج میکنه و بچه هاشونم باهم ازدواج میکنن و این 2گل قصه ما پرپر
شدن ...![]()
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون
تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به
علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول
تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است.
تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم
کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است..
همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در
خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده
اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش
را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر
شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم
کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و
علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش
می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد
و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن
روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه
ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه
تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم
تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند
کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در
داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً
خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد
از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى
مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل
ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم
دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش
"زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به
تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم
تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.. به سرعت او
یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ
گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش
آموزش شده بود..
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش
سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد
از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با
وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم
تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت
و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت
لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم
خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا
این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور
استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید.
تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج
کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون
خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که
معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون
بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان
جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که
تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در
کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در
گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به
خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از
همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما
متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى،
تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من
قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس
کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك
استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام
او نامگذارى شده است
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |































